خرید بک لینک

سلام به تک تک رهگذراي خوش قلب و مهربوني که به قلب کوچيکه من سرميزنيد.من دوست دارم همه ي انسان ها را در لذايذ خود شريك كنم.بنابراين تصميم گرفتم هر چيزي كه خوندم و از اون لذت گرفتم اون رو در اختيار همه قرار بدم.شايد خيلي از شماها اتفاقي وارد دنيـاي من شديد ولي به همتون خوش آمد ميگم. خوشحال ميشم شما هم به دنياي من پا بذاريدو با کمک هم آرامش و بهم هديه کنيم آرامشي که تنها تو وجود مقدس يکي معني ميشه ...خدا که عشق مطلق است ...اينجا پشت اين صفحات دل من يه دنيا حرف واسه شنيدنه ... حرفاييکه فقط کافيه يه لحظه بهشون فکرکنيد فقط يه لحظه... هميشه نگاهت به آن بالا باشد تا دلت از کارها و آدم هاي اين پايين نشکند!!!
عادتم به نوشتـ ـن اتفاق تازه اي نيست هر وقت با دنيا غريبـ ـه ميشوم بيشتـ ـر مينويسم !!! و نوشتن... فرياديست که سکوتـ ـــــم را ميشکند... از چه بنويســـــم؟؟ از آسمانــــــي که هميشـــــه در حال عبور استــــــ؟ يا از دلــــي که سوتو کور استـــــ؟ از زمين بنويســـــم يا از زمان يا از يکـــــ نگاه مهربان؟ از خاطراتــــي که با تو در بـــاران خيس شـــــد؟ يا از غزلهــــايي که هيچ وقتــــ سروده نشد؟ از چه بنويســــم ؟؟ از نامه هايــي که هيچوقتـــــ بسويتـــــ نفرستادم ؟ يا از ترانه هايي که هرگز برايـــت نخواندم؟ از چـــتري که هــــرگز زير آن نايستاديـــــم؟ يا از بدرودي که هرگـــــز بر زبان نياورديم؟ من عاشق بيابانــــي هســــتم که هرگز قسمتـــــ نشد با هـــم در آن قدم بزنيـــــم… من دل بســـــته درختي هستــــم که فرصتــــت نشد اسم مان را رويش حک کــــنيم….. من منــــتظر پنجرهايي هستـــــم که عطــــر تو را دوباره به من نشـــان دهــــد…. ! مـُخـاطـبِ خاص ِ من به سادگي يک لبخند رهايـــ ــم کرد ... تو رفـتـه اي و من ، عاشقانه هاي بي مخاطبـ ــم را ، به حراج گـذاشـته ام... مـُخـاطــ ـــب ، بي مـُخـاطــــب خوش نميگذره...خوشيم که ميگذره ...
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيدمجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي.
به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم

آخرين سنگر سکوته خيلي حرفا گفتني نيست...

برچسب: بزرگترین,ثروت,زندگیم, نویسنده: نگار محمودی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:33

صفحه بندی